پنجره های آبی

...

یادمه که اون روز فکر کردم چی می‌خوام. فقط جاده‌ی شب جواب بود‌. نیمه شب رسیدن. نشستن توی بالکن خونه‌ی رو به جنگل. Seven birds گوش دادن. سکوت. همین. 

دیشب خواب می‌دیدم از مسیر سمت دانشکده رد می‌شدیم و ساعت سه و نیم بود ولی غروب بود. پرسیدم چرا و گفت چون یلداست. طولانی‌ترین شب سال. یادت رفته؟ 

آهنگ‌های زیادی هست که صبح‌ها گوش بدم. اونقدر که دلم نخواد بیدار بشم‌. بلند نشم. زندگی رو شروع نکنم. شب بعد از بارون عصر رفتم زیر درخت گوشه‌ی حیاط نشستم و کتاب خوندم. توصیفش از روزی که از اسب افتاده بود، از درخت بالا رفته بود و زیر بارون زخمی و دردناک و خسته سردش شده بود و بعد وقتی رسیده بود خونه، بخاری گرم بود و لباس‌های تمیز و پدری که براش صبحونه درست کرده بود. قلبم گرم شد. دوباره بارون گرفت. راه رفتم. بارون شدید شد. اومدم زیر سایه بون و چند لحظه بعد بالاخره تونستم بنویسمشون. به شکل کلمه. کلمه‌هایی که این چند وقت ازم می‌خواستند بنویسم چه حسی دارم ولی نمی‌تونستم. تند تند تایپ کردم و شارژ موبایلم داشت تموم میشد و بارون از لبه‌ی سقف ریخت روی صفحه موبایلم و تایپ کردم و تایپ کردم و تموم شد. همون‌طور که سال نوی اون سال پایان یک درد و پایان روزهای خوش بود. 

دلم طبیعت می‌خواد. یکی شدن با طبیعت. شبیه اون روزی که کفش‌هامو درآوردم و توی ساحل جادویی و ساکت و آروم راه رفتم و موج‌های گرم از آفتاب ظهر..چقدر دلم تنگ شده..

۰۴ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۴۴
م.

...

دیشب بعد از اینکه بچه‌ها رفتند، چراغ‌ها رو خاموش کردم و برای بار هزارم احتمالا، دِنگ گوش دادم. نمی‌دونم کجای شب تاریک و چه لحظه‌ای از لحظه‌های سرگشته‌ام بودم که چشمم به یکی از یاداشت‌های قدیمی‌ام افتاد. خرداد نود و هفت بود. میون دار و درخت‌های دانشگاه روی سکوی ساختمون کتابخونه مرکزی نشسته بودم و منتظر بودم بابا بیاد دنبالم. روزهای سرشار و عجیبی بود. این‌ها رو همون موقع نوشتم.

«ولی مگه ما از زندگی چی می‌خواستیم جز آرامش؟ آرامشی که حالا توی رکاب زدن پیرمردی می‌بینم که وقتی نشستم روی بالاترین نقطه تا پاهام به زمین نرسه، میره و اون‌قدر نگاهش می‌کنم که دور بشه. آرامشی که باغبون وقتی چمن‌ها رو آب میده داره. آرامشی که برمی‌گرده به خودم وقتی نشستم روی بالاترین نقطه و صدای جادویی‌ می‌خونه. آرامشی که یادم میاره چقدر دلم می‌خواست بهش می‌گفتم که خوشحالم الان، و چیزهایی که می‌خواستم رو دارم و هر چیزی که ندارم برام کاملا دست یافتنیه. و بیشتر از هر وقت دیگه‌ای معجزه‌ی زمان رو می‌دونم و می‌دونم که همه چیز می‌تونه به بهترین شکل خودش بشه. که این زندگی با این آوازهای جادویی‌اش، با این سر پر از خیال و رویا و آرزویی که بهم بخشیده، چقدر با تمام فرسایش و سختی و تنش‌هایی که مثل هر آدم دیگه‌ای باهاشون درگیرم، برام روشنه. »

 

- دیشب بعد از خوندن این کلمه‌ها از ذهنم گذشت چه اتفاقی می‌تونه باعث بشه که من دوباره این همه امیدوار بشم؟ جوابی براش نداشتم. امروز توی مسیر برگشت به آهنگی که گذاشته بودند خندیدم. طولانی‌ترین خنده‌ی تمام این چند وقت. بعد از ذهنم گذشت که ولی چطور می‌تونم بخندم؟ از یادم نمیره. تمام اتفاق‌هایی که این چند وقت افتاد. مصیبت‌های عجیب. اینکه برای اولین بار توی زندگی‌ام فهمیدم که حتی چهل روز گذشتن که هیچ، هزار روز گذشتن از یک اتفاق هم دردش رو از یاد نمیبره. 

کاش به جای هزار و یک اطلاعات به درد نخور توی مدرسه، یاد می‌گرفتیم که چطور حرف هم رو بفهمیم. 

نمی‌دونم فایده‌ی این همه سوگواری چیه ولی ذهنم از غم خالی نمیشه.

۳۰ دی ۹۸ ، ۱۴:۲۷
م.

...

هیچ وقت در زندگی‌ام حس نمی‌کردم که تا این اندازه تبدیل به هیچ شده باشم. هیچ. بی‌خبر از عالم. پرت‌شده بیرون از تمام معادلات دنیا.

تنها چیزی که آرزو دارم اینه که بشینم کنار اون مبلی که همیشه بابا می‌نشست و بالاخره یک معجزه‌ای اتفاق بیفته و من بتونم ذره‌ای فکرهامو به شکل کلمه دربیارم. شاید که از این رنجی که تنهایی به دوش میکشم رها بشم. 

 

پ.ن: چند سال پیش در دوران ماقبل وایبر و اینستاگرام و باقی، یک بار با آدمی که قبل از اون اصلا حرفی نزده بودیم، کلی درباره تنهایی آدم‌ها حرف زدیم. بعد از اون هم هیچ خبری ازش نداشتم تا چند سال پیش که فهمیدم سینما می‌خونه.

حس می‌کنم اون روزها رو در خواب دیدم. روزهایی که می‌تونستم حرف بزنم. روزهایی که تا این اندازه بی‌رحمانه قضاوت نشده بودم و از دنیای دور و برم جدا نیفتاده بودم. 

۲۸ دی ۹۸ ، ۱۸:۱۵
م.

...

دست‌هام بوی قهوه گرفته و خونه و من سرمست از عطر خوش آشنا‌. عطر جدید شیشه آبی داره و بوی تابستون میده. ژان‌زق دیروز می‌گفت چند سال پیش این عطر رو میزدی. خودم یادم نمیاد. فقط آشناست مثل همیشه. 

شب زودتر می‌خوابم. احتمالا تا به این هوای سرد و ابری عادت کنم دیگه برگشتم. اضطرابی که این چند وقت کلافه‌کننده بود روز اول و دوم هنوز بود. بیشتر از همیشه. دیروز که بیرون کتاب‌خونه دانشگاه نشسته بودیم و حرف‌ها بعد این همه وقت تموم نمیشد و پاهام درد گرفته بود از سرما، چند دقیقه بعدترش همون حس بد همیشگی اومد سراغم. حس ِ آره تموم میشه. دوباره باید بری. چقدر سهمت از زندگی خودت کمه. امروز اما دیگه رها کرده بودم. بی‌خیال کارهایی که باید انجام بدم تمام روز با ی. حرف زدیم. چای خوب جدیدش رو دم کرد. منم که آدم تا بی‌نهایت چای خوردن و گوش دادن به آدم‌ها. روزها که می‌گذره به خودم میگم دوباره خیلی زود برمی‌گردی. دو تا تعطیلات طولانی هنوز داری. بین دو ترم و عید که از هر لحاظ نگاه کنی از فرجه بهتره. ولی باز یه چیزی ته گلومو فشار میده. آهنگ‌های بابا رو که مرتب میکردم دلم میخواست می‌زدیم به جاده و تک‌تک این آهنگ‌ها رو گوش می‌دادیم. دلم می‌خواد خوشحالشون کنم. همیشه. 

میتونم خیلی چیزها رو منطقی برای خودم توضیح بدم و حلشون کنم اما حالا بیشتر از هر وقتی فقط سکوت و آرامش می‌خوام و سخت نگرفتن. خاموش کردن بخش‌هایی از ذهنم که چند وقت اخیر بی‌وقفه کار کردند. دلم موسیقی می‌خواد. عطر چای و قهوه. لذت هم‌نشینی و ساعت‌ها حرف زدن از چیزهایی که آشنا اند ولی مدت‌ها به گوشم نرسیده بودند. پیاده‌روی. نورهای شب. رد شدن. عبور کردن. روشن شدن مغزم از چیزهایی که نیاز داره بهش سرازیر بشه. حرف‌های خوب. یاد گرفتن مثل همیشه. فقط همین. 

۱۰ دی ۹۸ ، ۲۱:۲۳
م.

...

اینکه من عادت ندارم زندگی پر سر و صدا داشته باشم یا با هزار و یک آدم مختلف دوست باشم، اینکه عادت ندارم مدام جلب توجه کنم، اینکه در هر حالتی صداقت رو به هر چیزی ترجیح میدم و برای منفعت پی کسی نمیرم و خالص و عمیق و واقعی بودن همه چیز، چه کارهام چه روابطم، در نهایت از همه چیز برام مهم‌تره خیلی سخت میشه وقتی مواجه میشی با آدم‌هایی که فکر می‌کنند نمی‌تونی به اندازه‌ی کافی زرق و برق اضافه کنی به دنیاشون و سادگی رو دوست ندارند. آدم‌هایی که مدام ازت ایراد می‌گیرند چون شبیه بقیه نیستی. چون شبیه تصویری که از آدم موفق دارند نیستی. چون دلت زندگی تجملاتی و شلوغ نمی‌خواد. 

منم تو رو دوست داشتم همیشه و برام مهم بودی. تا اینکه تو هم تبدیل به یکی از همین آدم‌هایی شدی که اصرار داشتی من اینطوری که هستم، کافی نیستم.  

۰۶ دی ۹۸ ، ۲۰:۲۳
م.

...

در نهایت، انعطاف ذهن ما خیلی بیشتر از چیزیه که فکرش رو می‌کنیم. 

یادمه سال اول دانشگاه، به معنای واقعی کلمه هیچ علاقه‌ای به این شهر و این دانشگاه نداشتم. از طرف ِ دیگه از وسط یک بحران بزرگ توی زندگی‌ام، خونه رو رها کرده بودم و با یک عالمه دلتنگی عملا نمی‌تونستم این همه اتفاق رو با هم هندل کنم. 

خب همه چیز زیر و رو شد. یک سال نمی‌تونستم خوب بخوابم. یک سال درس نخوندم و با چیزی شبیه به معجزه درس‌ها رو گذروندم. روابط با آدم‌ها گسترش زیادی داشت. آدم‌های متفاوت. زندگی متفاوت. یادمه اون روزها، جدا از اینکه خیلی غمگین و دلتنگ بودم مدام به تمام چیزهایی که نداشتم فکر میکردم و مدام نتیجه می‌گرفتم که خب حق دارم که نتونم اوضاع رو درست کنم. می‌خواستم خونه خودم رو داشته باشم و به دلایلی نمیشد. می‌خواستم مدام برم خونه و نمیشد. می‌خواستم کنار آدم‌های خودم باشم و نمیشد. جمع مطلوب رو میخواستم و وجود خارجی نداشت. منم در مقابل به کل فراموش کردم که چرا از ابتدا اومدم اینجا. یک سال نه راه‌حلی برای بی‌خوابی پیدا کردم و نه حتی رفتم پیش مشاور. در نهایت عید و تابستون خوب اون سال و عوض شدن محیط زندگی‌ام در ترم سه و البته یک سری تصمیم‌های خودم اوضاع زندگی‌ام رو مرتب کرد. 

همه‌ی این‌ها رو گفتم که بگم حالا هم همینه دوباره. دوباره چیزهایی هست که من ندارم و یادم میره که ذهن چقدر می‌تونه انعطاف‌پذیر باشه. چقدر می‌تونم همچنان فکرم رو تغییر بدم و عادت‌های جدید برای خودم بسازم. چقدر هنوز و تا آخر زندگی‌ام نیاز به تجربه و یاد گرفتن دارم. اما خب ذهن همچنان خطاهای خودش رو داره و منم فراموش‌کار. یادم میره و تلخ میشم و تمام خلاقیتم رو به باد هوا میسپارم و هیچ کاری نمیکنم جز غصه خوردن و غر زدن درباره اینکه این چه وضیعیته و هیچ چیزی تغییر نمیکنه. هیچ چیزی به معنای واقعی کلمه تا وقتی که خودت رو از گول زدن‌های ذهنت رها نکنی. 

۲۷ آذر ۹۸ ، ۱۵:۳۹
م.

...

می‌خوام معلم زبانی باشم که شاگردش توی یکی از خونه‌های قدیمی خیابون‌های مرکز شهر زندگی می‌کنه. می‌خوام عصرها پالتو قدیمی‌ام رو بپوشم و رژلب تیره بزنم.  می‌خوام از پارک وی تا باغ فردوس رو پیاده بریم و مهم نباشه که داریم یخ می‌زنیم. می‌خوام مثل فروردین هزار سال پیش، موقع رد شدن از خیابون بهت بگم من پر از ترس‌های عجیبم. بعد دستم رو بگیری و وقتی تقریبا داریم وسط خیابون می‌دویم صدات بین شلوغی ماشین‌ها گم بشه و هیچ وقت نفهمم که چی گفتی.

نه اینکه غمگین باشه نه، فقط اشتهام رو به زندگی کردن از دست دادم. 

۲۲ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۷
م.

...

می‌دونی، دلم برای اون بخش از شخصیتت تنگ شده که حتی سرعت ِ بالای حل کردن یک سوال ژنتیک هم بهش حس رضایت میداد. 

حالا که انگار دویدن‌ها برات کافی نیست. هیچ کاری که انجام بدی برات کافی نیست. نمی‌دونم دانشگاه چه بلایی سرم آورده ولی حالا که ترم تموم شده نگاه می‌کنم عقب و می‌بینم خیلی از کارهایی که برام مهم بود رو این ترم انجام دادم. یک کار گروهی رو با هم انجام دادیم. یک سری از ترس‌هامو کنار گذاشتم. درسی که برام مهم بود رو یاد گرفتم. ایده‌ام رو از یک ایده دور از ذهن چند قدم به واقعیت نزدیک کردم. کلی ایده‌های جدید به ذهنم رسید. میان‌ترم‌ها رو به خوبی تموم کردم. فیلم زیاد دیدم. سعی کردم زیاد یاد بگیرم. سعی کردم روابطم رو سر و سامون ببخشم. ولی هنوز به شدت حس ناکافی بودن می‌کنم. با اینکه میبینم آدم‌های دور و برم خیلی از من بهتر نیستند و تجربه ثابت کرده بیشتر در حال نقش بازی کردن اند ولی باز من آروم نمی‌گیرم و حس می‌کنم همه‌ی دنیا چشم شده تا ناکافی بودن من رو سرزنش کنه. 

دلم می‌خواد علتش رو پیدا کنم تا بتونم راه درست رو پیدا کنم. دیگه این توصیه‌های کلی How to stop being a perfectionist کمکم نمی‌کنه..

۲۱ آذر ۹۸ ، ۱۶:۱۵
م.

Bring me a dream

این پیاده‌ رفتن‌های هر شب، اول فقط به خاطر فرار از اون حالتی بود که با غروب آفتاب به اندازه‌ای زیاد میشد که قبل از رسیدن ساعت خواب دلم می‌خواست هر طوری که شده روزم رو به پایان برسونم تا کمتر رنج بکشم. اما چهره‌ی دیگه‌ای به خودش گرفت. بعد از اون شب که سردم بود و چند لایه لباس پوشیدم. همیشه یک پادکست شصت دقیقه‌ای هست که کمکم کنه فکرم رو مرتب کنم و یاد بگیرم. پاهایی که به مرور خسته میشه و شب که میرم توی اتاق و زمان کوتاهی میگذره و از خستگی خوابم میبره. 

توی شهر خودم جاهای مشخصی دارم که همیشه احساس امنیت کنم. خیابون‌های آشنا که طبق تجربه می‌دونم کسی کاری بهم نداره و خطری نیست. اینجا اما نه. مسیر پیاده‌روی‌های هر شب دور حیاطه. نمی‌دونم چند بار دور میزنم اما همین که اکثر اوقات خلوت و ساکته کفایت می‌کنه. اینجا تنهایی بیرون نمیرم. شلوغ‌ترین خیابون اینجا هم به شلوغی شهر خودم نمی‌رسه. واقعیت اینه که من آدم حساسی‌ ام و هر بار تنهایی بیرون رفتن‌هام اونقدر ترس و دلهره داشته که کاملا قیدش رو زدم. 

شب‌ها راه میرم و هزار تا سوال برای جواب دادن دارم. می‌دونم این سال‌ها چطوری گذشت. مثل همیشه می‌تونم ریشه‌ی مشکلات رو پیدا کنم اما دقیقا نمی‌دونم بهترین کاری که می‌تونم بکنم چیه. بیشتر اوقات ذهنم یادم میاره که چقدر تمام این مدت احساس بدی نسبت به همه چیز داشتم. نسبت به خودم. نسبت به محیط اطرافم. نسبت به آدم‌ها. نسبت به کارهایی که هر روز باید بکنم. نسبت به دانشگاه. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تقریبا تمام این مدت احساس شکست‌خورده‌ بودن داشتم بدون اینکه سعی کنم ازش رها بشم. احساس شکست‌خورده بودن. احساس اینکه این جایی نیست که من باشم. احساس خلا دور بودن از همه چیزهایی که دوست داشتم و به هیچ شکلی هیچ چیزی نمی‌تونه اون خلا رو پر کنه برای من. حس عمیق عدم تعلق به محیط اطرافم. عدم تعلق به جامعه. میل به رفتن. 

شب‌ها راه میرم و سعی می‌کنم فکر کنم‌. بخونم. گوش بدم. چون دیگه هیچ راه‌حلی به ذهنم نمی‌رسه. حتی اگه برسه انرژی انجام دادنش رو ندارم. راه میرم و می‌دوم تا ورزش کردن بتونه اوضاع نابسامان ذهنم رو مرتب کنه. تلفنی باهاشون حرف می‌زنم تا این همه دلتنگی کلافه‌ام نکنه ولی شنیدن صدای آدم‌ها کمک زیادی بهم نمی‌کنه وقتی کنارم نیستند. 

نمی‌دونم این مدت طولانی که از خونه برگشتم به چه شکلی گذشت. امتحان. طبق معمول آبان و آذر. خیلی چیزها رو فراموش کردم. بعد از این همه سال درس خوندن هنوز از کانسپت امتحان به هر شکلی بیزارم و تمام برنامه زندگی‌ام رو به هم میریزه و آخر هم درست و حسابی درس نمی‌خونم. الان هم فقط منتظرم تا آخری رو بدم و بعد با خیال راحت به برنامه‌های خودم برسم. تعطیلی‌های طولانی و خونه بودن به اندازه کافی. اگه پایان ترم رو از این بازه حذف کنیم، تا آخر تعطیلات عید روزهای خوبمونه. قبل از اینکه ترم شیش با اون برنامه کمرشکنش شروع بشه. و خب می‌دونی الان که این‌ها رو حساب کردم واقعا امیدوار شدم. 

 

- دوست عزیزی که کامنت خصوصی بدون آدرس وبلاگ گذاشتی، من نمیتونم جواب کامنتت رو بدم.

۰۶ آذر ۹۸ ، ۱۰:۱۱
م.

ریشه دوانده در وجود.

تمام عصر بارون می‌بارید. پرده رو جمع کردم و پنجره رو باز گذاشتم. هوای اتاق خنک شده بود. ترکیب بوی چمن و برگ بارون خورده، اپیزود how emotions are made و آفتاب که کم کم غروب می‌کرد توی اون لحظه احتمالا تمام چیزی بود که از زندگی می‌خواستم.

هوا تاریک شده بود که با صدای در خونه و برگشتن بابا بیدار شدم. ۱۸:۱۸. باید متنی که میم فرستاده بود رو تصحیح می‌کردم. ذهنم دنبال زندگی میگشت. زندگی واقعی. صبح زود. دویدن. درخت‌های پاییز. طبیعت. کاری که براش حس زنده بودن داشته باشم. برنامه‌هایی که اجرا میشه. چیزهایی که توی نوت گوشی‌ام می‌نویسم و هر بار فقط یک چیز از ذهنم میگذره. چی می‌تونه از بزرگ شدن بهتر باشه؟ 

می‌دونی حالا دیگه نمی‌خوام به آخرش فکر کنم. می‌دونم سخته. می‌دونم دوباره غمگین میشم. می‌دونم دلم تنگ میشه. می‌دونم که دوباره خشم میاد سراغم. می‌دونم عادت کردن آسون نیست. می‌دونم نیاز به زمان دارم. می‌دونم باید بیشتر مراقب فکرهام باشم. می‌دونم دیگه قرار نیست هیچ وقت همه چی کامل باشه. قرار نیست بی‌نقص باشیم. می‌خوام یاد بگیرم. می‌خوام اشتباه کنم و یاد بگیرم. می‌خوام دیگه نترسم. می‌خوام فقط از مسیر لذت ببرم. می‌خوام بالاخره واقعیت رو باور کنم.

 

- هنوز داره بارون می‌باره. 

۰۷ آبان ۹۸ ، ۲۲:۰۸
م.