پنجره های آبی

...

کاش به جای ملیکای بیست ساله‌ای که تا آخر تیر امتحان داره، پسر بیست ساله‌ای در توکیو بودم که صبح زود بخشی از مسیرش تا دانشگاه رو پیاده می‌رفت، آهنگ‌های غیرژاپنی دوست داشت و فکر می‌کرد باید قبل از مردن حداقل یک بار یکی از تصمیم‌های عجیب و غریب زندگی‌اش رو عملی کنه. 
اما در نهایت من همون بیست ساله‌ی خسته‌ای هستم که ترجیح میده جزوه ویروس‌شناسی رو از پنجره اتاق پرت کنه،  هزاربار بنویسه و پاک کنه و در نهایت باز از هیچ چیز مطمئن نباشه. 
۱۰ تیر ۹۸ ، ۲۰:۳۴
م.

...

این روزها نمی‌تونست بد باشه. حالا تصویری که ازش دارم انگورهای بنفش ریزه که بعد از چند ساعت توی فریزر بودن باید با قاشق بخوری و فکر کنیم چه اهمیتی داره مهم اینه که اینطوری بهتره. تصویر شالی که پر از رنگ‌های قشنگه و موهام که توی صورتم ریخته و هر چند واقعی نمی‌خندم و دارم برای دوربین ادا درمیارم اما رنگ‌های قشنگ عکس کافیه انگار. تصویر اون روزی که بالاخره حرفی که باید بشنوی رو می‌شنوی. حالا می‌تونم خودم رو دوست داشته باشم. انگار که هر مرحله آسون‌تر میشه. خبری از غول مرحله آخر نیست. هِی میری جلو و می‌بینی همه چیز ساده‌تر و آروم‌تر شده. خیال‌پردازی درباره آینده شاید جالب باشه اما تو حالا رو دوست داری‌. اون لحظه‌ای که برمی‌گردی و میری مغازه‌های دور و اطراف رو نگاه می‌کنی، بعد با ترکیب شکلات تلخ و دلستر سیب می‌شینی جلوی کولر و فکر می‌کنی که این شاید تصویر روزهای آینده بود که امروز بخشی ازش رو بازی کردی. خبر خوب این که دوستش داری. 
بعد از تمام نگرانی‌ها رسیدم به این مرحله. روزهایی که از خودم می‌پرسیدم پس کی آدم می‌تونه یک بار برای همیشه چیزی که نمی‌خواد رو پرت کنه بیرون از زندگی‌اش؟ این رشته‌هایی که دور دست و پای آدم پیچیده چرا دور ریختنی نیستند؟ بعد از تموم اون روزها حالا میبینم که حرف میم درست بود. همون حرفی که اون شب زیبا به ژان‌زق گفتم. وقتی بهش میگفتم سرپایینی اینجا باعث میشه دلم نخواد راه برم و می‌دویدم و خوشم بود که هر کس حواسش به خودشه. گفتم بهش که اول فکر می‌کنی واقعی نیست ولی بعد از یک مدت می‌بینی که اتفاق افتاده. منم احتمالا بهترین چیزی که توی این دو سال یاد گرفتم همین بود. همین که همه چیز تدریجیه. که یاد بگیری فقط هیجان‌های لحظه‌ای و پررنگ خوشحالت نکنند. بعد یک روز می‌ببینی وقتی تو حواست گرم زندگی بوده چیزهایی که می‌خواستی اتفاق افتادند. چیزهایی که یک روزی اول لیست ِ به هم ریختن اوضاع بودند حالا دیگه نیستند. و حالا که بزرگ‌تر شدی و دیدی که هیچ چیزی نمی‌مونه، چرا چالش‌ها و پیچیدگی‌های جدید رو سخت بگیری؟
۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۸:۳۱ ۰ نظر
م.

...

توی اجتماعی که ویژگی‌های خوب واقعی آدم‌ها فهمیده نمیشه، چطور میشه توقع داشت که چیزهایی مثل مدرک، پول و زیبایی آدم‌ها رو بالا نبره؟ چطور میشه توقع داشت شعور و اخلاقیات معیار باشه وقتی حتی درک درستی ازشون نداریم؟ 
(به بهانه اینکه یک نفر خاص دکتر صدام زد و خوشحال شدم و بعد فکر کردم که وای‌ از اون لحظه‌ای که به خاطر یک مدرک و چند سال درس خوندن بخوام خودم رو بالاتر ببینم. )
۱۹ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۱۶
م.

من این‌جا شدم اسیر آدم‌هایی که نیستند.

می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هوای امروز که این همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شاید هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ایستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. 
من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ وقت بلد نبودم این ژست‌ها رو. حتی نمی‌خواستم با خوبی کسی رو شرمنده کنم‌. تمامش به خاطر ارزش آدم‌ها توی ذهنم بود. شبیه اون لحظه‌ای که چراغ‌های سالن روشن شد و تمام مدت ِ دست زدن، فکر کردم که این برای انسان بودنه. برای رنج انسان بودن که نویسنده نمایش به خوبی درکش کرده بود. فقط برای همین. من هیچ وقت آدم خوب داستان نبودم. حتی اگه بودم کسی نفهمید. 
اما در نهایت، فرسایش روابط با همین آدم‌ها خسته ام می‌کنه. در نهایت میبینم که آدم‌های کمی هستند که به تنهایی‌ام ترجیحشون بدم. و این همیشه درد داشت. همیشه.
۱۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۷
م.

Once upon a perfect world

در نهایت باید بدونی که چیزهای جالب زیادی وجود داره. حتی اگه خبری از آستین‌های بلند ِ راه‌راه سفید، دست‌های آفتاب خورده، شاخه‌های نازک و سبز درخت‌های آزاد و نور جزیره نباشه. 
تو همیشه ساعت‌ها از چیزهای طلایی حرف میزدی. ذره‌های درخشنده. تلألو خورشید روی موج‌های مدیترانه. می‌گفتی حتی اگه کنار دریای شب راه بری دوست داری نورهای طلایی چراغ‌های شهر رو ببینی. نورهایی که همیشه رنگ‌های قشنگ و متفاوتی بینشون پیدا میشه. شهر کجاست؟ روی کاغذهای بی‌رنگ که هر روز صبح از کابینت چوبی و قدیمی آشپزخونه پیدا می‌کردی می‌نوشتی که نمی‌دونی شهر کجاست. نمی‌دونی خونه کجاست. کاغذ‌ها رو روز آخر با خودت نبردی. مثل همیشه همه چیز رو جا گذاشته بودی. 
خیال می‌کردی که تمام این کلمات بی‌فایده از زبان‌های متفاوتی باشند. وقتی پشت پنجره‌های بلند موزه، روبروی حیاط خلوت و تاریک دم غروب ایستاده بودی و به آدم‌هایی که اون‌جا زندگی می‌کردند غبطه خوردی می‌دیدمت. وقتی تکیه دادی به دیواری که کاغذ دیواری مورد علاقه‌ات رو داشت و حواست بهش نبود. وقتی چوب دارچین روی توی قوری طلایی هدیه درنا شناور می‌کردی و فکر می‌کردی پس کِی قراره دست از نقش بازی کردن برداره؟ نمی‌دونستی که اون هنوز همون آدمی بود که وانمود می‌کرد اتفاق‌های دور و برش رو متوجه نمیشه تا بیشتر و بیشتر بدونه. 
رشته‌های سست. ذره‌های برف روی موهات می‌نشست و می‌گفتی: پس لابد من اون بندباز پاشکسته ام که خودش نمی‌دونه؟ می‌خندیدی و از روزی می‌گفتی که زبان خودت رو میسازی و برای همیشه خیال خودت رو آسوده می‌کنی. انگشت‌هاتو جلوی نور تکون می‌دادی و دوباره می‌خوندی. اداشو در می‌آوردی. «یعنی حتی حدس نزدی؟» انتخاب کردن سخت بود. همیشه می‌خواستی‌ اولین نفر باشی که خداحافظی می‌کنی. نمی‌خواستی بپذیری که پس زده بشی. نمی‌خواستی دنیا و اتفاقاتش، دنیا و کلمات ناقصش تو رو از خودش برونه. 
می‌خوام چراغ‌ها رو خاموش کنم. می‌خوام نورهای طلایی رو خاموش کنم تا خودت رو ببینی. می‌خوام باور کنی چیزهای جالب زیادی وجود داره. چیزهایی که مثل همیشه در تنهایی‌ات کشفشون می‌کنی. حتی اگه نتونی کلمه‌هاشونو توی ذهنت پیدا کنی. حتی اگه نتونی به این زودی روی بلندی‌های شهرت بایستی و نورهای ساحل رو نگاه کنی. 
۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۲۰:۵۳
م.

...

دلم می‌خواست روی پشت بوم یک خونه در یزد دراز می‌کشیدم و می‌خوندم: بزرگ شدیم و قابل اعتماد. خنده‌ها دور شد زندگی سوت و کور. 
بعد زندگی تنهایی بی‌آزار و شفاف و سرشارم‌ رو بهم پس می‌داد. 
۱۰ فروردين ۹۸ ، ۲۰:۵۶
م.

...

گوشه سمت چپ ساختمان اصلی، با همان جزئیات همیشگی و تکراری که از تک‌تک‌شان بیزار بودی حالا جای امنی برای نوشتن شده. یکی از کاغذهای ریتا که یک طرفش خلاصه‌نویسی‌های دوران علوم‌پایه‌اش هست و طرف دیگرش سفید باقی مانده را برمی‌دارم و روی همان تخته شاسی همیشگی با گیره محکمش کنم و شروع کنم به نوشتن. برگه‌های قبلی یادداشت‌های بی سر و ته، نقاشی‌های اغراق‌شده و بی‌معنا و جزوه‌های کلاس‌های مختلفی است که می‌نویسم تا به روال همیشگی بیهوش نشوم. چیزهایی که باید یک روز همه‌شان را دور بریزم.
تابش آفتاب به این‌جا نمی‌رسد. از آخرین سنگفرش سالم و ترک‌نخورده به این‌طرف جلویش سدی از دیوار آجری قرمز بدریخت سبز می‌شود و نور را در خودش هضم می‌کند. می‌دانم الان صورتت مچاله شده اما باید بگویم که در صبح نه چندان آفتابی ۱۷ بهمن برایم چندان مهم نبود که از نور بی‌بهره باشم. هوا سرد بود و من به آخرین پرنده‌ای نگاه می‌کردم که تنها بود و از آسمان خاکستری بالای سرم رد می‌شد. فکر می‌کردم لابد جا ماندن باید یک همچین تصویری داشته باشد. موهایم جلوی چشمم می‌ریخت و صدای بحث کردن جوان بیست و یک ساله‌ای را می‌شنیدم که از نگهبان می‌خواست زنجیر فلزی را باز کند تا مجبور نشود مسیرش را عوض کند. در دلم هجوم ابرهای باران‌زا را حس می‌کردم و دلم جعبه دستمال‌کاغذی می‌خواست برای سیل اشک‌هایی که خاطره محوی ازشان در ذهنم باقی مانده بود. 
نمی‌دانم دقیقا از کجا بود که خواب‌های بی‌معنا هر شبم شروع شد. خواب می‌دیدم از قطار جا ماندم و چندین ساعت بعد از حرکت قطار، وقتی تلویزیون پذیرایی روشن بود و من جلوی در اتاق نشسته بودم و کودک هفت ساله‌ای را نگاه می‌کردم که تلاش می‌کرد پله‌ها را دو تا یکی بالا برود یادم می‌آمد که از قطار جا ماندم و با اشک و کلافگی تلاش می‌کردم تا بلیت جدید پیدا کنم اما تمام جاها پر شده بود. خواب آن ظهری را می‌بینم که چمدان سبز را روی زمین‌های برفی می‌کشم و از مرد موقرمز می‌‌خواهم که برایم کارت بزند تا بی‌آرتی سوار شوم و هرچقدر اصرار می‌کنم پولش را نمی‌گیرد. خواب می‌بینم همان مرد موقرمز چمدانم را می‌بیند و سرم فریاد می‌زند که نباید داخل ببرمش. اتوبوس من را جا می‌گذارد، برف می‌بارد و ژان‌زق تلفنش را جواب نمی‌دهد و من از قطار جا می‌مانم. خواب می‌بینم روی نردبانی در فاصله زمین تا ماه نشستم و منتظرم تا یک نفر نجاتم دهد و همزمان برای دوستی نگرانم که ذخیره‌ غذایی‌اش در سیاره دورتری تمام شده ولی هنوز اصرار به ماندن دارد. خواب تو و ژان‌زق و ا. را می‌بینم که برنامه سفر ریختید و من هیچ مانتوی تمیزی برای پوشیدن ندارم و تا لحظه آخر دور خودم می‌چرخم که چمدانم را ببندم اما دوباره جا می‌مانم. 
دلم می‌خواست بیشتر از ماهی‌ها حرف می‌زدیم و قصه‌های دور و دراز شخصیت‌های خیالی ذهنت که هر از چند گاهی ازشان حرف می‌زدی و بعد سر تکان می‌دادی و با همان ژست مخصوص خودت از حرف‌های بی سر و ته اظهار پشیمانی می‌کردی. اما برای من جالب بود. نشستن در گوشه ساختمان قدیمی و ترک‌برداشته‌ای که دوستش نداشتی و یادآوری اینکه اگر آن شب به موقع سر نمی‌رسیدی شاید هیچ وقت هیچ کدام از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. گاهی اوقات بال‌ژر پیدایش میشد و با نگاه همیشه متعجبش چمن‌ها را در دستش مچاله می‌کرد و سوال‌های بی‌جوابی می‌پرسید که فقط بیشتر از قبل باعث خنده تو بود. خنده‌ای که همراه میشد با مچاله شدن صورتت وقتی چمن‌های بی‌گناه میان انگشتانش جان می‌دادند و بدن‌های نصفه و نیمه‌شان روی زمین می‌ریخت. تمام این روزمرگی‌های حوصله سر بر، پادردهایی که به بهانه حفاظت از زمین به خودمان هدیه می‌دادیم و تمام غروب‌های بهار و تابستان که قربان صدقه‌شان می‌رفتیم بهتر از این روزهایی بود که هر شب خواب جا ماندن از قطار و هواپیما‌هایی را ببینم که فقط برای من جا ندارند. 
و حتی تمام آن لحظه‌هایی که آن‌قدر احمق بودیم که هر بار همان شوخی لوس را تکرار می‌کردیم. بدون این‌که بدانیم یک روز دیگر کاری از این لاک‌پشت‌ها و ریل‌های طولانی هم برنمی‌آید‌. 
۱۶ اسفند ۹۷ ، ۱۵:۰۸
م.

...

شبیه موجیه که می‌خواد دوباره تو رو درون خودش بکشه. این‌طوری ساده‌تره شاید. هیچ‌کاری نکردن. فقط بشینی یک گوشه و نگاه کنی که زندگی داره می‌گذره. 
می‌خوای از تمامشون تصویرهای قشنگ بسازی تا شاید پر بشه تمام این حفره‌ها و سیاهچال‌ها. اما فایده نداره. دوباره یادت میاد که داری سر خودت کلاه می‌ذاری. واقعیت همون چیزیه که نمی‌خوای قبول کنی. 
نمی‌دونم چی می‌تونه مسیر درست باشه. فقط دوست دارم مدام بذارم و برم. به هیچ کجا عادت نکنم. دلم نمی‌خواد هیچ شهری برام خونه بشه. کاش میشد برای همیشه رفت. برای همیشه. کاش میشد آروم می‌گرفتم. کاش آدم‌ها اینقدر تنها نبودند.  
۲۷ دی ۹۷ ، ۰۱:۰۳
م.

...

ناراحتم ازت چون شجاعتش رو نداری که بایستی و همون‌طور که می‌خوای زندگی کنی،
چون خودت نیستی،
چون اون‌طور که باید نیستی. 
۲۱ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۸
م.

You can't lose What you never had

کلمه‌هامو از گوشه و کنار ذهنم جمع کردم و گفتم: من فقط می‌خوام همه چیز همین‌طور آروم باقی بمونه. 
پرسید: آروم مثل چی؟ 
گفتم: شبیه نسیم دم غروب که نمی‌تونه دریا رو آشفته کنه. شبیه وقتی که روبالشی‌های تمیز رو با قدیمی‌ها عوض می‌کنی. شبیه وقتی که میوه‌های شسته شده رو می‌چینی توی سبد و دست‌هاتو با گوشه‌ی پیراهنت خشک می‌کنی. شبیه وقتی که one last goodbye رو اتفاقی می‌شنوی و یادت میاد دنیا چرخید و چرخید و حالا با شنیدنش حالت خوب میشه جای غصه خوردن.
دور از صداهایی که هنوز توی سرت می‌چرخه. استخوان‌های یخ‌زده و جای زخم‌های روی شونه‌ات. دور از بار سنگین روی دوشت، که انگار تقصیر تو بوده هر اتفاقی که افتاده. دور از سیاهچاله‌های تنهایی. 
دلم می‌خواد همه چیز آروم باشه. 
۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۲
م.