پنجره های آبی

...

در یک زندگی دیگه ما می‌تونستیم درنای سیبری باشیم که از فریدون‌کنار پرواز کنیم تا گیلان و بریم و بریم تا برسیم به اقیانوس منجمد شمالی. در یک زندگی دیگه ما می‌تونستیم گلدون بنت‌قنسولی باشیم که گوشه‌ی پذیرایی هفتاد متری یک آپارتمان توی لاهیجان جاخوش کرده و دختری که سه بار در هفته بیشتر از روزهای دیگه نگاهش روی لبخند نصفه‌ونیمه‌اش توی آینه جا می‌مونه، منتظر آخر پاییز بمونه تا گلدونش پر بشه از گل. 
در یک زندگی دیگه من می‌تونستم از خوندن یک فصل از کتاب زندگی هایزنبرگ لذت ببرم نه این‌که هربار و هر دفعه با خوندن هر خط ازش پرت بشم توی هزار و یک دنیا که حالا انگار دارم از پشت یک شیشه‌ی بخار گرفته بهشون نگاه می‌کنم. در یک زندگی دیگه شب‌های تابستون که به گرمی الان نبودند، وقتی بعد از این همه وقت دلم رو می‌زدم به دریا و با ناراحت‌ترین کفش‌هام کل پیاده‌روی قدیمی رو راه میرفتم، هزار بار توی سرم رژه نمی‌رفت که بازنده‌ ام درست همون لحظه‌ای که داشتم با شور و شوق دروغین وانمود می‌کردم که برای تمام سختی‌های دنیا آماده‌ ام. 
در یک زندگی دیگه خونه‌ی حیاط‌دار داشتم با یک عالمه گربه و توی شهری زندگی می‌کردم که آدم‌هاش تفاوت‌ها رو بپذیرند. توی شهری زندگی می‌کردم که آدم‌هاش خیال نکنند مجبورند حرف بزنند حتی وقتی حرف‌هاشون آزاردهنده است.در یک زندگی دیگه بعدازظهرها خبری از کلافگی و اشک و بی‌هدفی نیست. لازم نیست به هزار شکل سر خودم رو گرم کنم وقتی حوصله‌ی هیچ چیزی رو ندارم. بعدازظهرهای اون زندگی می‌تونم دخترم رو ببرم بیرون و غرق لذت بشم با نگاه کردن بهش و حرف زدن باهاش. و تمام رویاهایی که براش دارم، تمام کارهایی که می‌خوام براش بکنم و حتی با این‌که شاید هیچ وقت دختری نداشته باشم. 

می‌تونم سر خودم رو گرم کنم با زبان خوندن. با کنجکاوی درباره‌ی هر چیزی از هوش مصنوعی تا کریسپر و آنگلا مرکل. با انیمه دیدن و گریه کردن. با گوش دادن هزارباره آلبومی که می‌گفتی تک‌تک آهنگاش ارزش هزاربار شنیدن داره. 
اما یک چیزی رو کم دارم توی این زندگی. چیزی که وقتی مجبور میشم به گوش دادن به قضاوت‌ها و حرف‌های بی‌پایه و اساس و بی‌منطق هزاربار بیشتر فشارش رو روی خودم حس می‌کنم. یک چیزی رو کم دارم با این تفاوت که این بار دیگه فقط خودم نیستم که برای خودم کافی نیستم. 
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۰۶
م.

Take me back to start

نیشتری که تا انتها توی قلبت فرو میره تصویر رنج‌هایی هست که خیال می‌کردی فراموش میشن.
هنوز، هزارسال دیگه، که تمام وجودت بشه فریاد و فریاد و فریادهای فروخورده و خشم‌های سرکوب‌شده..
There is only silence
The calm after the storm
Drones in ear
Loud like bobms
دخترک عزیزم؛
تو خوب بلدی با کلمات بازی کنی اما حالا دیگه وقتش رسیده که باور کنی. بی‌رحم شدی. بخشی از چرخه‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا که یک روز خیال می‌کردی هیچ‌وقت قرار نیست مثل یک مرداب تو رو به درون خودش بکشه.
می‌خواستم یک آینه بهت بدم تا ببینی چقدر شبیه خودت نیستی. اما همین اتفاق‌ها کافی بود انگار.
کافی نبود؟ این همه درد و رنجی که با خودت کشیدی و بردی این ور و اون ور؟ یک سال تمام کلنجار رفتی. یک سال زمان کمی نبود برای کنار اومدن با تمام حقیقت‌هایی که انکار کردی؟
بیا تمام اون خشم‌ها رو باور کنیم. باور کنیم که بی‌نقص نیستیم و نمی‌تونیم بی‌نقص باشیم. بیا باور کنیم که حافظه‌ی خوب دلیل نمیشه تبدیلش کنی به دشمن درجه اولت.
بیا برگردیم. برگردیم به جایی که دیگه به خودت نگی بی‌رحم. که حداقل خودت رو دوست داشته باشی..
۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۹
م.

ساعت‌ها همه ایستادن.

دلم می‌خواست یک دوست داشتم که دو سه هفته یک‌بار هم رو می‌دیدیم، توی این فاصله‌ها یک سری کتاب و مقاله و از این طور چیزها می‌خوندیم و هر دفعه راجع بهشون با هم حرف می‌زدیم. نه از درس و دانشگاه هم می‌پرسیدیم نه از اتفاقات تکراری هر روز و نه از این‌که کِی بلیت گرفتیم و کِی قراره بریم. حرف‌ نمی‌زدیم چون فقط باید یک چیزی گفته باشیم. آخرش هم یک مسیری رو پیاده می‌رفتیم، تا ایستگاه مترو مثلا، تا براش از جذابیت‌های پیاده رفتن و رفتن و رفتن و تاثیرش روی به کار افتادن مغز حرف می‌زدم.
چون که خسته ام از وقتی که حتی توضیح دادن هم دردی دوا نمی‌کنه. چون که حتی نمی‌دونم چی درسته.

ولی خب:
بارها روی از پریشانی به دیوار آورم
ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۱
م.

...

کیلومترها دور شدم از تمام چیزی که بودم، آدم‌هایی که بودیم و روزهایی که گذروندیم. اما وقتی فاصله‌ها رو حساب می‌کنم فکر می‌کنم چقدر تمامش برای من بی‌معناست. زمان که همیشه مسحورم می‌کرد، زمان عجیب و جادویی و کشف‌نشده، قوی‌تر از تمام تعاریف فیزیک بود. قوی‌تر از فاصله‌ها که حالا بازیچه‌ی ذهنم شدند.
کیلومترها دور از روزهایی که توی سرم پر از رویا بود و حالا نزدیک‌تر از همیشه به همون رویاها و تمام چیزهایی که می‌خواستم. به آینده فکر می‌کنم و یادم میاد از ذره‌ی درشت نور که یک تابستون دور دیدمش. یه لحظه توی هوا چرخید و چرخید و محو شد.
اما حالا این‌جا که نشستم، این‌جا که گرد آرامش پاشیدند به ذره‌های آبی آسمون، انگار که هزار هزار ذره‌ی نور توی هوا می‌چرخند.

× گوش بدید. هزار بار گوش بدید. 
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۲
م.

...

چند دقیقه پیش بلند شدم تا چراغ پذیرایی رو روشن کنم که یادم اومد من یه روزی عاشق تاریکی این موقع از روز بودم. نه تاریک تاریک و نه روشن. یادم رفته بود که چقدر خاطره دارم از اکتشاف‌های این موقع از روز، از غرق شدن‌هام، از نوشتن‌ و خوندن و خیال‌پردازی‌های ناتموم. 
امروز داشتم به ز. می‌گفتم نمی‌تونم از آدم‌هایی که فقط یک خط صاف از پیش تعیین شده رو می‌رن و هیچ وقت دنبال تغییر نیستند ایراد بگیرم. کلا به عنوان کسی که همیشه قضاوت شدم سعی می‌کنم از اون چیزی که آدم‌ها هستند ایراد نگیرم ولی خب نمی‌دونی چقدر کلافه میشم وقتی ازم می‌خوان همین‌طور باشم. وقتی خلاقیتم سرکوب می‌شه. وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم این سال‌های جوونی منه، جوونی لعنتی که این‌قدر می‌گن تکرار نمی‌شه و حالا هرکسی که بخواد خرابش کنه و محدودم کنه ناراحتم می‌کنه. اذیتم می‌کنه بدون این‌که حتی خودش بدونه. 
شاید دقیقا ندونم از زندگی چی می‌خوام ولی می‌دونم به همین سادگی راضی نمی‌شم. جالبه که با خونه اومدن این حسم هزاربار تشدید می‌شه و من دوسش دارم. اگه نبود که من همون روزا هزار بار تسلیم شده بودم. این‌جا تا همیشه برای من یادآور خوبی و قشنگیه حتی اگه وقتی مجبورم از اون پیاده‌روی زشت رد بشم دلم می‌خواد گریه کنم از اون همه دلگیر بودنش. حتی اگه یه روز بالای درخت‌های همون‌جا پرواز می‌کردم و آینده روشن روشن بود. ولی خب من این حال رو دوست دارم. هرچند که غم داره ته تهش. هرچند که سردرگمی‌های آشنا سرک می‌شن. 
دلم می‌خواد هزار تا زندگی رو زندگی کنم. دلم می‌خواد عمیق‌ترین حس‌های خوب دنیا رو تجربه کنم. دلم از زندگی هر روز متفاوت از روز قبل رو می‌خواد. دلم می‌خواد یه روز مطمئن باشم از کارهایی که می‌کنم. از چیزهایی که می‌خوام. مطمئن ِ مطمئن. 

پ.ن: اگه می‌تونستم انتخاب کنم یک ویژگی توی همه‌ی آدم‌ها باشه، بی‌شک اون ویژگی امید بود. 
اون امید به روزای خوب. به تجربه‌های نو و لذت‌ها و کشف‌ نشده‌هایی که منتظرمونه. :}
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵
م.

...

خیابان‌ها برای من مثل دوست‌هایی هستند که مجبور نیستم با آن‌ها حرف بزنم.
«روزنامه‌فروش»، وینس واتر

×چهارراه همیشگی و فراموش‌شده. 

۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۲۲
م.

We know nothing

در دنیای ارباب حلقه‌ها، وقتی درخت‌ها می‌خواهند نام چیزی را ببرند، تمام لحظات زندگی آن چیز را بازگو می‌کنند. زیرا هر چیز از مجموع لحظات زندگی‌اش ساخته می‌شود. و هر چه بیشتر زندگی کند، نامش طولانی‌تر می‌شود. برای دانستن نام حقیقی یک فرد، باید در تک تک لحظات با آن فرد همراه بود، تمام اتفاقات زندگی‌اش را دانست، برای اسم بردن از هر درخت، باید نام تک‌تک پرنده‌هایی که روی شاخه‌هایش لانه کرده‌اند، و تک تک برگ‌هایی که هر پاییز از شاخه‌هایش سقوط کرده‌اند را دانست. درخت‌های کهنسال صدها سال طول می‌کشد تا با نام واقعی‌شان خوانده شوند. و نام هیچ دو درختی یکی نیست.

به خاطر همین است که درخت‌ها خیلی کم صحبت می‌کنند. آن قدر کم که ما فکر می کنیم بلد نیستند حرف بزنند.
۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۳۶
م.

نیمه‌ی خاموش

از وقتی اومدم خونه هنوز نرفتم شکوفه‌ها رو ببینم. هنوز نرفتم پردیس آلبوم جدیدی که می‌خوام رو بخرم. اصلا بذارید حقیقت رو بهتون بگم، از وقتی اومدم خونه پامو از این در بیرون نذاشتم.
هروقت ناراحتی‌ها عود میکنند نقاشی می‌کشم. خبر خوب اینه که حالمو خوب می‌کنه و خبر بد اینه که احتمالا تا آخر تعطیلات یه عالمه نقاشی دارم.
هوای شرجی اونجا سرخوشم میکنه. اینجا ولی دلگیره. با این‌که این‌جا رو هزار بار بیشتر دوست دارم. 

چرا این روزا شبیه اسفند نیست؟ چرا حس نمی‌کنم بهار داره میاد؟
۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۲
م.

حالا که از ته دل نمیخندی

نگاهش می‌کنم و سایه‌ها روی سرم فرو می‌ریزن. بغلش می‌کنم و میگم بالاخره اومدی. لیوان سفالی نقاشی‌شده رو بهم میده و میگه با خودت ببرش. نگاهش نمی‌کنم. دلم نمی‌خواد فکر کنم که کسی قراره بره.
دلم می‌خواد ببینم که می‌خنده. ببینم چطور برای همه چیز لیست درست می‌کنه. چطور به همه کارها میرسه. چطور من رو هُل میده جلو برای کارهایی که اگه به خودم باشه هزارسال طول میکشه.
دلم می‌خواد ببینم که میخنده. 
دلم می‌خواد ببینم که میخنده.
دلم می‌خواد ببینم که میخنده. 
۱۳ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۱۶
م.

اما حتی از روز اول قشنگ‌تر

بیست و سه و پنجاه و چهار دقیقه است و باید بهت بگم که ما هنوز دیوونه ایم. بیست و سه و پنجاه و دو دقیقه ژ.ز.ت.ز رو از کانتکت‌ها پیدا کردم و تایپ کردم: اونقدر گوش دادمش که اوج و فرود صدای خواننده و سازها رو تفسیر می‌کنم، و خب.. باید بهت بگم که ما هنوز دیوونه ایم.  
این‌جا یک جایی شمال نقشه ایرانه. همون‌جایی که صبح بارونی روی چمن مینشستی، دستاتو تکیه‌گاه می‌کردی پشت سرت و به آسمون ابری‌ نگاه می‌کردی و من فکر می‌کردم که چقدر شبیه هیچ شدی‌. بالای پل همین‌جا بود که دویدم و فکر می‌کردم اگه با کسی مهربون باشم بهش میگم شبیه آواز بارونه. یا شبیه اشک ستاره. حتی بهش میگم شمال و جنوب منه. یا شاید بگم برای من مثل یک آهنگ خاصه. و تو شبیه هیچ بودی. تو پر از الفبا بودی، توی خیال و رویای من پر از درخت نارنج بودی و پر از برکه‌های گیلان و تاب‌بازی و تمام خیال‌های بچگی و نووجونی، اما شبیه هیچ بودی.
سه‌شنبه بود. سه‌شنبه‌های زمستون قبل از فراموشی شبیه چی بود؟ چشم‌هامو میبستم و هر بار یک رویای نو. یک بار صبح سرد زمستون از شاخه‌های درخت‌های خیابون ب. آرزوهامونو آویزون کردیم. نزدیک سال نو بود. خیابون‌ها پر بود از سبزی و قرمزی و ماهی و تخم‌مرغ رنگی. آرزوتو روی دستمال سبز کافه شین نوشتی. گذر از آرزو و سفرهای خیالی، سه‌شنبه‌های زمستون صدای ساز داشت. فراموشی داشت. معما داشت. خنده داشت. سه‌شنبه‌های زمستون ما هنوز دیوونه بودیم. می‌نوشتم: سفرهیچ‌وقت تموم نمیشه و فکر می‌کردم به یک فصل نامعلوم، یک جای نامعلوم و دو نفر گوشه‌ی کادر یک دوربین، نگاهشون رو به روبرو دوخته باشند و من می‌دیدم که حرکت دستش وقتی میخواد چمدون رو برداره چقدر پر از تردیده و چقدر موقع پیاده شدن از قطار نامطمئنه از رفتن. 
حالا آخرین روزهای زمستون این شهر برای من شده یک اوج و فرود، یک مسیج بی‌هوا به آدمی که میدونی که میدونه و میفهمه از چی حرف می‌زنی و شده شبیه یک خیال که روی سطح آب یک دریاچه نقش میبنده و محو میشه وقتی یادم میاد که اون صدای خسته‌ی خواننده‌ی محبوب تو بود که میخوند، و ذهن من نقشه‌ی جغرافیایی‌ شده بود که بی‌مرز بود و من هرجایی که بودم می‌تونستم دست‌هامو باز کنم و آدم‌هامو از گوشه و کنار نقشه جمع کنم و در آغوش بگیرمشون. زمان برای من شده یادآور میل دونستن آرزویی که باید از هم پنهون می‌کردیم. آرزویی که از شاخه‌ی درخت تاب می‌خورد و حالا هربار جایی خاطره‌اش رو به یاد میارم فکر می‌کنم که برآورده نشد، اما یادم میاد که ما دیوانه بودیم و دنیای خودم رو ساختم و نمیدونی که این یادآوری چقدر برای من عجیبه. 
حس رهایی حس گذرایی نبود که نقش آب باشه و محو بشه و از یاد من بره. 

ساعت سی و یک دقیقه بامداده و باید بهت بگم که ما هنوز دیوونه ایم. که اگه نبودیم این همه نمی‌نوشتم از این خیال گذرایی به من برگشت و یادم آورد که زندگی مثل اوج و فرود یک آوازه که باید کشفش کرد. مثل یک موج که باید به صدای بی‌پروا و سرشارش گوش کرد و مثل وزیدن بادی که باید برای طوفان غریبش آغوش باز کرد. 
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۰۷ ۲ نظر
م.