پنجره های آبی

رفیق همیشگی

همین که برای حق احتیاج مغز به استدلال ارزش قائلی کافیه تا دوستت داشته باشم.
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۵
م.

زدی آخر دل به دریا

رفته‌بود سمت دکه‌ی روزنامه‌فروشی تا شاید چیزی بخره و پول‌هاشو خرد کنه. یادم نیست چون تمام اون لحظه از پنجره آدم‌هارو نگاه می‌کردم. آدم‌ها با قصه‌های متفاوت که نمی‌دونستند یک نفر تمام مدت اونارو زیرنظر گرفته. نگاه می‌کردم به نور ز‌رد چراغ‌های کافه که نگاه‌هاشون رو پر از رنگ کرده بود. رنگی که شاید برای بعضی‌ها واقعی بود و برای بعضی‌ها فقط دستاورد عصر مدرن. آدم‌هایی که نیازی به نور خارجی نداشتن. از صورتشون عشق میبارید. از خنده‌هاشون عشق میبارید. از صداشون که من نمیشنیدم اما میدونستم که ازش عشق میباره.
باید میرفتیم. رفتیم. دوباره سایه‌هایی شدیم که لابلای سایه‌ی درخت‌های بعد غروب حل شده بودیم. 

«من غریبانه به این خوشبختی مینگرم. »
میدونستی زندگی کوتاه‌تر از این حرف هاست که خودت رو گول بزنی؟ 
میدونستم.

(تابستون نوشتمش. زمستون دوباره خوندمش و حالا که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر خودم رو گول زدم، چقدر دل به دریا نزدم..)
۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۵۸
م.

ما که تو هفت آسمون یه ستاره هم نداشتیم

که مینشستم نقشه می‌کشیدم واسه آینده و چشمام برق میزدن ولی حالا انگار تمامش مثل یه قلعه ماسه‌ای بوده که ریخته زمین. 
قرار شد بریم ولیعصر و سردترین روزهارو راه بریم. شاید باز مثل همیشه خیال‌پرداز بشم و بهت بگم از دست دادن هدف‌های قدیمی چقدر می‌تونه آزاردهنده باشه. بریم بشینیم پشت پنجره‌هایی که رو به شهر پرهیاهو باز میشه و عابرهایی رو نگاه می‌کنیم که می‌تونستن ما باشن که هر صبح و شب کز کنیم و شال‌گردن‌های رنگی بخریم و از عطر به‌لیمو حالمون خوب باشه و از این می‌دونیم چقدر می‌تونیم برسیم به چیزی که می‌خواستیم و چقدر مهم نیست که ایده‌آل تمام آدما چیه و we live it our way همون‌طور که همیشه می‌گفتیم. 
دیگه صبح جلوی آینه موهای نامرتبم رو از توی صورتم جمع نمیکنم. میشینم کنار آدمایی که دوستشون دارم‌. برای میم ویترای درست میکنم و برای ی. شیرینی آناناس میپزم و صدای موسیقی‌های همیشگی توی خونه میپیچه و هوا سرده و هوا سرده و بهمنه و چیزی تا عید نمونده و ما حالمون خوشه. خوب ِخوب حتی اگه غم روی دلمون سنگینی کنه و حتی ندونیم چرا.

(برام عادت شده که روز قبل امتحان های سخت بزنه به سرم شاید. )
۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۳۰
م.

به یاد خط‌خطی‌های روان‌نویس بنفش*

شب امتحان یکی از سخت‌ترین و نچسب‌ترین درس هاست و باید اعتراف کنم که بیشتر از هروقت دیگه‌ای دلم می‌خواد غر بزنم‌. خنده داره که من جدی‌جدی دارم بلیت می‌گیرم و این یعنی سفری که تا چندوقت پیش خیلی بعید بود حالا واقعا داره اتفاق می‌افته ولی من عجیب دلم می‌خواد لحظه‌ی آخری کنسلش کنم چون دیگه حتی از تصور راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن توی جاهایی که دوست داشتم همیشه، جز بی‌حسی چیزی نصیبم نمیشه. 
حس می‌کنم دارم توی یه دنیای دم‌دستی، دروغین و بی‌روح زندگی می‌کنم. مدام یاد حرف‌های تنها آدمی که این‌جا دیدم و واقعا مطمئن بودم که می‌فهمه داره از چی صحبت می‌کنه می‌افتم. حرفی نبود که بتونم فراموش کنم. می‌دونم معنی حرفش چی بود. اگه دلت این زندگی رو نمی‌خواد همه‌ی اتفاق‌های عجیب بعدش رو به جون بخر و تغییر بده. حتی اگه عجیب‌ترین عواقب رو داره تغییرش بده. فقط تغییرش بده. 
می‌خونه آخر این قصه من باختم. و من دلم نمی‌خواد بازنده باشم. دلم نمی‌خواد تن بدم به همین زندگی معمولی و یکنواخت میلیون‌ها آدم. بیزارم از این نقاب‌های مسخره فیک. بیزارم از این همه شباهت بین آدم‌هایی که میبینم. بیزارم از اون لحظه‌هایی که دستم رو گرفتند و بردند جاهای مختلف این شهر و من فقط چشمم آدم‌هایی رو دید که شبیه هم لباس میپوشن، شبیه هم می‌خندن، شبیه هم جلوی دوربین ژست میگیرن و شبیه هم توی تمام کافه‌های لعنتی سفارش میدن. 

بالاخره یک روز تمام این زندگی این مدلی رو یک‌جا پس میزنم.
*که هروقت یادم می‌رفت، اون رنگ بنفش آشنا یادم آورد.
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۱۹ ۰ نظر
م.

داشت در یک عصر پاییزی زمان می‌ایستاد

قانعش کردند باید رفت با صدها دلیل
باز با این حال می‌گفتم بمان می‌ایستاد
۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۶
م.

...

تغییرهای این مدت اون‌قدر زیاد و عجیب بود که گاهی‌وقتا وقتی یه تیکه از گذشته یادم میاد، حس آدمی رو پیدا می‌کنم که داره با سرعت در زمان سفر می‌کنه. انگار که خیلی گذشته ازش. انگار که راستی راستی نصفه‌و‌نیمه شدیم.

اما می‌ترسم. می‌ترسم از روزی که یک بعدازظهر روبروی پنجره‌ی اتاقم تصورش کردم. از اینکه برگشتم بعد شیش هفت سال و همه‌چیز برام غریبه و ناآشناست. همه‌چیز مثل یک خواب و خیال خوب بوده. یک خیال مربوط به گذشته‌ای که خیلی وقته ازش گذشته. 

این عکس، آذر ۹۶ و از بین تمام چیزهایی که با نگاه کردن بهش به ذهنم میاد پررنگ‌ترین‌ش این آوازه:

یه روزی از این خونه‌ها میاد صدای خنده‌ها
دوباره میشه کوچه رو پیاده رفت تا انتها..


۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۶
م.

you're a sky full of stars

آدمی ام که از تلفنی حرف زدن فراری ام. ولی وقتی ی. می‌پرسید خب، اوضاع خوبه؟ مشکلی نداری؟ حس کردم تنها آدمیه که من می‌تونم باهاش حرف بزنم و بعد یه آدم دیگه بشم‌. مثل تمام هزار بار پیش. مثل روز قبل از رفتنم که تمام آینده ای که برای خودم تصور میکردم و یادم رفته‌بود رو به یادم آورد و گفت قدر خودم رو بدونم و من چقدر زود با سیل اتفاق‌های عجیب اینجا حرفش رو فراموش کردم. 
۵۰ دقیقه حرف زدم. منی که از تلفن متنفرم. گفت به اینجا فکر نکن. به خونه فکر نکن. زندگی‌ات رو بساز. هزار حرف دیگه که زد و من هزار بار خدا رو شکر کردم به خاطر بودنش. 

همیشه خوب بمون ی. عزیزم. 
قول میدم هیچ‌وقت ناامیدت نکنم. 
۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۸
م.

بیست روز

خسته شدم از این Homesickness همیشگی.
۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۹
م.

ره رفتن به کوی دوست ندانم

چشمامو باز میکنم و شهر ِ تاریک رو از پنجره اتوبوس میبینم. صدای خنده آدما توی گوشم زنگ میزنه. چشمامو میبندم، باز میکنم و میبینم پشت پنجره برف های سفید رو نگاه میکنیم. چشمامو باز میکنم و میبینم سوار تاکسی به مقصد همیشگی شدم. خیابون هایی که کم کم دارم یاد میگیرم به کجا ختم میشن. میدون و چهارراهی که دارن آشنا میشن. بلیتی که نمیگیرم تا به دوری عادت کنم. بشقاب ناهار ظهر که میشورم. دستمو میذارم زیر چونه ام و جمجمه دست ِاستاد رو نگاه میکنم. سه طبقه پله رو بالا پایین میرم. صبح زود بیدار میشم و تندتند کوله پشتی رو میندازم روی دوشم، شیر گاز رو چک میکنم، بند کفشم رو میبندم و میرم تا دوباره توی زندگی عجیب این روزا حل بشم. 
سایه ام روی دیوار راه راه میرفت و فکر میکرد شب ِِدانشگاه چه عجیب و قشنگه. به خودم گفته بودم نمیخوام هیچ وقت به کسی آسیب بزنم. برام سخته تصور اینکه بدونم به کسی آسیب زدم. حالا این روزا خیلی اوقات فکر میکنم که دارم به خودم آسیب میزنم. دارم خودم رو از تمام ِ پله ها پرتاب میکنم پایین. دارم به خودم آسیب میزنم. 

ذره های سفید توی هوا میرقصن. چشمامو میبندم و فکر میکنم کاش حالم خوب بشه. کاش تموم میشد این همه دوری. 
۲۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۰
م.

I want to grow old with you

۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۷
م.